پیش از آمدن تو به جهان
نگارش در تاريخ چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

از روز اول انتقال یک سیر روحی را همزمان با گذر روزها تجربه می کنم. تا چند روز اول سعی می کنم مثبت اندیش باشم. دور و بر اخبار و حتی دیدن فیلمهای منفی نمی روم. کمی با جنینهای توی شکمم حرف می زنم.

از روز پنجم کم کم شروع می کنم به چک کردن حالتهای بدنم بیشتر از روزهای قبل. سینه ام چرا درد ندارد؟ حالت پریودی چرا ندارم؟ حالت پریودی چرا دارم؟

بعد کم کم اخبار و فکرهای منفی را هم پذیرا می شوم. حتی خودم به شخصه دنبالشان می روم؛ تجربه شکست آی وی اف زن بالای ۳۵ سال، احتمال شکست آی وی اف، و دهها موارد دیگر.
در روزهای آخر با پیشزمینه ای منفی و درحالیکه سعی می کند آرام باشد، اما نمی تواند، ته دلم این جمله ها می آید و می رود:
آخه من ۳۶ سالمه الان، رحمم که ضخامتش طول کشید بالا بره، همسرمم که مشکل اسپرم داره، تاحالا هم که بارداری رو تجربه نکردم، پس فکر کنم این دفعه هم نوبت من نیست. فکر کنم ایندفعه هم انتقالم مثبت نمیشه.

این گفتگوی درونی منفی را بلافاصله سعی می کنم با پاسخی دیگر آرام کنم:
تو این دفعه هرکاری که فکر می کردی کمک می کنه به مثبت شدنت انجام دادی، تغییر پزشکت، هیستروسکوپی رحم، خراش، چسب جنین، آی وی آی جی، انتقال فریز. رحمت ایندفعه آماده تر از قبله و پذیراتر. خوب معلومه قابل قیاس با رحم یه دختر بیست ساله نیست، اما اگر خدا بخواد ایندفعه حتما میشه. ایندفعه، حتما دیگه مامان میشی عزیزم.

و بعد بلافاصله دلم آرام می گیرد. و سعی می کنم روحم را با افکار مثبت تغذیه کنم و سراغ موارد منفی نروم.
هر چند می دانم که تا روز آزمایش این قلیان درونی بازهم رهایم نخواهد کرد.

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

امروز برای مدتی کوتاه، کودک درونم از دیدن فیلمی از یک نوزاد به دنیا آمده گریه اش گرفت و گفت: خدایا من دیگه طاقت منفی شدن ندارم... کمکم کن خدا، این بار آخر باشه که این مسیر سخت رو می گذرونم. مگه چی ازت کم میشه؟...

اما بعد، بالغ درونم بلند شد و دست کودک درونش را گرفت و صورتش را شست و گفت:  غصه نخور، حتی اگه انتقالمون منفی بشه، اینبار رو هم با هم پشت سر می گذاریم. به این فکر کن که تازه روز هشتم انتقاله و ممکنه همین الان یکی دو تا نی نی قشنگ تو دلمون در حال رشد باشن.

بعد دوباره رفتم سراغ موبایلم و فیلمی از نوزاد تازه متولد شده ی دیگری را دیدم. اینبار نه با بغض و گریه، که همراه ذوق و امیدواری نگاهش می کردم.

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

علایم خاصی ندارم. گاهی دلدرد پریودی ملایمی می آید و برطرف می شود. نسبت به انتقال اولم بیشتر حس اینکه انگار نه انگار جنینی انتقال داده ام دارم. انتقال اول از همان لحظه ی ورود جنینها به رحمم، حس می کردم مادر شده ام. اما این بار منطقی ترم و پذیرش بیشتری برای جواب منفی دارم. برخلاف دفعه ی قبل دلم نمی خواهد بی بی چک بزنم. می خواهم روز آزمایش که رسید، آزمایش بدهم و بعد هم همسرم را برای گرفتن جواب بفرستم.

منفی نیستم، اتفاقا بیشتر مثبتم. اما پذیرش و آرامش بیشتری دارم. مخصوصا اینکه فهمیدم روز ۵ مهرماه باید آزمایش بارداری بدهم. روز اربعین. و برای منی که مدتی قبل، امام حسین را واسطه خدا و نذرش کرده، یک حس خوب امیدواری به همراه دارد.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

 ابن روزها فکر می کنم که گاهی انتظار، سختترین کار دنیا بعد از کار معدن است.

راستی، برگهای شبدر دلم، حالتان چطور است؟

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

دیروز ساعت ۸ به بیمارستان بهمن رسیدیم.
بعد از پرداخت حدود سه میلیون برای هزینه انتقال و هچینگ جنین و تزریق سرم ivig، منتظر ماندیم تا انتقالم را تایید کنند. همانطور که منتظر بودم ابتدا شوقم به نگرانی و سپس به ناامیدی تبدیل میشد. یکی یکی صدا می زدند همه را اما نوبت من نمی رسید. در راهرو راه می رفتم و خود را آماده می کردم که اگر جنینها از فریز خارج نشدند، آرامش و پذیرش داشته باشم. همسرم لبتاپ را آورده بود و خونسرد داشت به کارهایش می رسید. روبرویمان چند سیه پوش نشسته بودند و منتظر گواهی فوت پدرشان بودند. به این فکر می کردم که چقدر مرگ و زندگی در هم طنیده اند. آن طرف، زوجهایی منتظر جان گرفتن جنینی در رحمشان، این طرف پسرانی که حساب و کتاب مراسم و اعلامیه و غیره را می کردند.
در همان گیرو دار فکر و خیالات، پرستار صدایم کرد و گفت به داخل بخش بروم. در دلم خداراشکر کردم و به همراه سرم و آمپول جی سی اس اف وارد بخش آی وی اف شدم و پس از پوشیدن لباس مخصوص وارد محوطه شدم.
همان پرستار مهربانی که در زمان پانکچر اولم دیده بودمش کمکم کرد تا روی تخت بخوابم و آمپول پروژسترون و جی سی اس اف و بعد هم سرم آی وی آی جی را برایم تزریق کردند.
در دو تخت کنارم دو خانم دیگر دراز کشیده بودند. یکی مثل من در حال تزریق سرم بود. ده هفته داشت و از بیماران دکتر آل یاسین بود. پرستار مهربان همینطور که پروژسترون را برایم تزریق می کرد، می گفت که امیدوارم با این انتقال مادر بشوی و همه ی این دردها را فراموش کنی. زنی که در تخت کنار بود گفت: وقتی زایمان کنیم فراموش می کنیم‌. انقدر هر مرحله ی آی وی اف استرس داره که تا وقتی زایمان نکنیم خیالمون راحت نمیشه.
زن تخت بعدی آمده بود تا در ۱۲ هفتگی سرکلاژ کند. دوقلو باردار بود و از آی وی افیهای دکتر عارفی‌.
کمی با هم صحبت کردیم. بعد آن دو برایم حساب کردند که فرزندم در کدام ماه به دنیا می آید. زن سرکلاژی می گفت: بچه ت خردادی میشه. آن یکی می گفت: نه، شایدم اردیبهشتی بشه. چون حاملگی رو از روز اول پریودیت حساب می کنند.
 با این حرفها دلم غنج می زد و ذوق می کردم.
چون دیر وارد بخش شده بودم، پس از اینکه نیمی از سرم تزریق شد، مرا به اتاق انتقال بردند. دراز کشیدم و پاهایم را در جای مخصوص گذاشتند، رویش پارچه کشیدند و منتظر ماندم. دکتر رزاقی انگار فقط آن روز یک انتقال داشت.
این دفعه برخلاف دفعه پیش، گذاشتن اسپکولوم دردناک بود برایم. یک جسم تیز بلند و نازک را هم حس می کردم که دکتر سعی می کرد وارد رحمم کند، اما نمی شد. از آنور پرستار با دستگاه سونو روی رحمم را حسابی فشار می داد. فکر می کنم چون مثانه ام زیاد پر نبود.
دکتر مدام می گفت خودت را شل کن. من اما شل بودم با وجود دردی که داشتم سعی می کردم مرتب نفس عمیق بکشم. راه رحم هنوز باز نشده بود. اما قبل از اینکه به درخواست دکتر رزاقی هیستروسکوپ بیاورند، خدارا شکر راه باز شد و جنین شناس را صدا کردند که جنینهایم را بیاورد.
صدای مردی میانسال را می شنیدم که با لحنی مثبت می گفت: چهارتا جنین خوب داره. اشکال نداره دوقلو بشه؟
گفتم: نه، اصلا سه قلو بشه!
دکتر گفت: بسم الله الرحمن الرحیم، و یکی دو دقیقه بعد جنینها در رحمم جا خوش کرده بودند. پرستار گفت: مبارکت باشه عزیزم. ساعت ۱۰ و ۲۵ دقیقه انتقالت انجام شد.

امروز روز دوم انتقالم است. می گویند سه چهار روز اول انتقال برای لانه گزینی تعیین کننده است. امیدوارم از این جنینها حداقل یکی دوتایشان بچسبند به رحمم.
این بار برخلاف دفعه قبل آنقدر ارتباط عمیق عاطفی با جنین هایم ندارم. شاید چون یکبار قبلا این ارتباط را داشتم و وقتی نشد، خیلی ضربه خوردم.
این بار تنها و تنها توکلم به خداست و طبیعت و کائناتش. از او خواسته ام که کمکم کند و بهترینها را برای من ‌و این جنین ها رقم بزند.


برچسب‌ها: انتقال جنین
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

آقای پرستار سلام
می دانم که گذرت به اینجا نمی افتد و متن مرا نمی خوانی. تویی که تابحال ندیدمت و مرا نمی شناسی. تویی که به واسطه ی نیت خیرت، با آدمهای زیادی شبیه من در روز مواجهی. نامت را اینجا ننوشتم، چون مملکت ما حساب و کتاب ندارد و نمی خواهم بدون اجازه ی تو نامت را در فضای عمومی فاش کرده باشم تا یک وقت برایت دردسر بشود.

می خواستم ازتو تشکر کنم، حتی اگر این متن را نبینی. برای ما زنان نابارور یا زنان با مشکل سقط مکرر، آدمهایی مثل تو گوهر کمیابند. آخر خودت که می دانی، ما زنان نابارور فقط خدا را داریم. حتی بهترین و دلسوزترین متخصصهای زنان و مراکز ناباروری هم به ما به چشم مواردی برای پربار شدن پرونده های موفقیت شان نگاه می کنند.
در این روزگار بی حیا که بیشتر آدمها غرق در مشکلات شخصی خودشانند و پول حرف اول را برایشان می زند، راستش توقع نداشتم کسی مثل تو هم باشد. کسی مثل تو پیدا بشود که بدون چشم داشت، محض رضای خدا، بیاید به ما جمعیت انبوه پنهان، یعنی آی وی افی ها و باردارانی که مشکل خودایمنی دارند،  سرم آی وی آی جی قرض بدهد و بگوید بعدا هر وقت پیدا کردی بیاور.
که در این اوضاع کمبود دارو،  تلفنش را بگذارد تا اگر کسی از ما زنان، سرم پیدا نکرد، به او زنگ بزند.
که وقتی پشت تلفن می گویم، شرمنده ام انقدر مزاحم وقتتان می شوم، هر چه گشتم سرم نیست... با لحجه ی شیرینش حرفم را قطع کند و بگوید: می دانم، می دانم، حق داری نگران باشی، فردا انتقال داری و لازمت می شود. الان با بچه ها هماهنگ می کنم، همسرت را بفرست بیاید از سهمیه بیمارستان قرض بگیرد.
آقای پرستار عزیز.
در زندگی من آدمهایی مثل تو انگشت شمار بوده اند. آدمهایی که کسی وظیفه ی دستگیری بر روی دوششان نگذاشته، اما خود در جستجوی دستگیری بوده اند.  فارق از جنسیت و سن و مذهب و حتی کشور، آدمهایی بودند بخشنده، که اعتماد کردند و حامی شدند.
من اما هیچوقت محبتشان را فراموش نکرده ام.
آرزو می کنم، این اشک شوقی که از محبت تو در چشمان ما زنانی که کمکشان کردی می درخشد، در زندگیت تبدیل به ستاره ای درخشان بشود و تو را به تمام آرزوهایت برساند.

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

در مطب دکتر رزاقی دیدمش. می گفت هشت بار سقط داشته و یکبار هم نوزاد مرده به دنیا آورده. آن یکی را در حیاط مطب ملاقات کردم. می گفت چهاربار سقط کرده و نگران و مضطرب بود که نکند دکتر از ایران برود. با هم گپ زدیم و رفتم.

اوایل وقتی در مطب با زنانی شبیه به خودم مواجه می شدم، دوست داشتم تلفنشان را بگیرم. شاید بخاطر اینکه بعدا از آنها پیگیر بشوم، که بارداریشان موفقیت آمیز بوده، یا دلداریشان بدهم که بالاخره نوبت ما هم می رسد. اما حالا مدتهاست که دلم نمی خواهد تلفنی بگیرم. یعنی وسوسه ی گرفتن آن می آید در ذهنم، ولی دستم به تلفن گرفتن نمی رود. شاید دیگر آنقدر امیدوار نیستم که شنیدن منفی شدن کسی را بتوانم تحمل کنم، یا آنقدر از مشکلات مختلف درباره بارداری زنان شنیده ام، که مشکل آنها برایم عادی و پذیرفتنی شده است. مثل مشکل خودم.

در عوض، دلم می خواهد بگذرد این روزها، و ماهها بعد، زمانی که با شکمی گرد و برگه های آزمایش به دست پا در مطب دکتر می گذارم، اتفاقی ببینمشان. بیینمشان که دیگر سقط نکرده اند، که باردار شده اند، که بالاخره فرزندی از خود در بطنشان دارند.

ببینمشان، و بعد انگار نه انگار که ماهها یا حتی سالها در حسرت این آرزو بوده اند، انگار نه انگار که روزها و شبها از درد مادر نشدن به خود پیچیده اند، با دل خوش از اسم بچه و سیسمونی و جواب خوب آزمایش غربالگری صحبت کنیم و برای لحظاتی چند در مطب، با هم به روزهای روشن پیش رو لبخند بزنیم.

نگارش در تاريخ جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

این روزها خیلی به آن فکر می کنم؛ پذیرش را می گویم. پذیرش نرسیدن به یک خواسته. می تواند سازنده باشد یا مخرب؟

 باردار نشدن من بعد از دو سال و نیم از شروع اقدام، برایم نوعی پذیرش به همراه آورد. هرچند که باعث شد تا ذوق و شوقم از آمدن فرزندی به زندگی مان کمرنگ بشود، و به فقدان عادت کنم، اما تمرین صبر، توکل و قوی بودن را برایم به همراه داشت.

اینکه از شکست کمتر بترسم، از نبودن بخشی از وجودم در قالب یک فرزند.

هر چند هنوز به مرحله ی حذف این آرزو نرسیدم. این آرزو همچنان با من است. تا وقتی که به آن برسم، یا مسیری را جایگزینش کنم. این قسمت آخر برایم سخت بوده تا به حال‌. برایم سخت است که به قول توران میرهادی، رنج بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کنم.

امیدوارم این بار به خواسته ام برسم، اما اگر نشد، بتوانم روی خودم کار کنم که آنقدر تک بعدی نباشم. نگذارم نرسیدن به یک آرزو فلجم کند. امیدوارم حتی با وجود رسیدن به آرزویم یعنی مادر شدن، باز هم بتوانم خودم را از نو بسازم، تا نداشتنها و فقدان، از کار و بار و زندگی مرا نیاندازد.

امضا: از زنی به قصد ارتقای زندگی

نگارش در تاريخ پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

دوشنبه ۲۲ شهریور قرار است انتقال جنین داشته باشم. درست روزی که برای اولین بار در این وبلاگ شروع به نوشتن کردم. چون به دنبال هر بهانه ای برای خوشبین بودن به این انتقالم، پس به فال نیک می گیرمش‌!

آهای جنین های سه روزه ی جان! آماده باشید که مامانتان صبح دوشنبه دارد می آید.

دیروز دکتر رزاقی بعد از سونو استرومارین را هم افزایش داد، که شد روزی سه عدد استرومارین بعلاوه سه عدد استرادیول تا روز انتقال. ضخامت آندومترم ۷ و نیم بود و دکتر گفت که تا روز انتقال مناسب خواهد شد.

از فردا، هر ۱۲ ساعت هم یک شیاف پروژسترون باید بگذارم. و از دیشب، آمپول هپارین به دور ناف تزریق می کنم. Gcsf  یا به اصطلاح چسب جنین را هم خودم گفتم تا بنویسد برایم. گویا برای لانه گزینی خوب است.

سرم آی وی آی جی هم برایم نوشت. هر چند که دکتر زرنانی مخالف تجویز سرم برایم بود و می گفت نیازی نداری. اما دکتر رزاقی معتقد است که باید این سرم را هم بزنم. خودم هم فکر می کنم کار از محکم کاری عیب نمی کند.

اما متاسفانه هر جا گشتم نبود و تا الان نتوانستم پیدایش کنم. می گویند داروخانه های دولتی مثل هلال احمر دارند، اما گویا دوباره نایاب شده. شنبه می خواهم دوباره سر بزنم و اگر نبود، مجبورم سرم اینترالیپید جایگزینش کنم.

پ.ن: اوضاع کرونایی ای که داشتم بعد از سه روز خوب شد. نمی دانم بدنم در حال مبارزه بود یا چه!

در هرحال، شنبه باید برای بستری در بخش آی وی اف بیمارستان بهمن، تست بینی برای کرونا هم بدهم.

نگارش در تاريخ یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

از دیشب کمی گلویم درد می کند. می ترسم کرونا باشد. از ابتدای آمدن این ویروس مبتلا نشده ام و فکر می کنم هر لحظه ممکن است به سراغم بیاید.

به قول دوستان طناز، این هم از شانس مایه! اینکه اینهمه مدت نیاید و نیاید، بزند نزدیک انتقال بیاید و کنسلش کند.

 

نگارش در تاريخ شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

امروز در روز ۱۳ سیکل، ضخامت آندومترم ۵ است و این خوب نیست.
دکتر رزاقی گفت خیلی نازک است و مجدد استرادیول روزی سه عدد ۲ میلی گرمی باید بخورم، بعلاوه استرومارین روزی یک عدد تا روز سه شنبه که آنهم روزی دو عدد می شود.
سیلدنافیل هم دو عدد شد، هر دوازده ساعت یک قرص به صورت واژینال.

شانس آوردم داروخانه ای پیدا کردم که استرومارین داشته باشد، ظاهرا داروخانه ها یا ندارند یا پنهان می کنند و فقط به پزشکهای پر بیمار یا مریضهای خودشان می دهند.
در این بلبشوی نبود دارو و کمبود آن این داروخانه ها هم دلشان نمی آید چهار برگه استرومارین به تنهایی بفروشند، به شرطی می فروشند که خرید با مبلغ بالا ازشان داشته باشی یا بدانند که با متخصص زنانی طرف هستند که برایشان مشتری بیشتری در بر داشته باشد.
خلاصه، ضخامت آندومترم کم است و نازک. از دکتر رزاقی  پرسیدم می شود حتی انتقالم کنسل بشود،  گفت در مواردی ممکن است ضخامت بالا نرود، مثلا بخاطر گرمی هوا. تازه متوجه شدم گرما هم می تواند تاثیر بگذارد بر آندومتر.

حالا باید روز چهارشنبه دوباره بروم سونو بشوم تا ببینم اوضاع رحم جان از چه قرار است! امیدوارم همه چیز به خوبی پیش برود.
توکل بر خدا

نگارش در تاريخ یکشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

تقریبا یک سال از زمانی که برای اولین بار، شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم، می گذرد.

در فکرم هم نبود که بتوانم دوازده ماه دیگر هم به همین منوال، بی هیچ ثمره ای بگذرانم. شاید حتی فکرش هم در آن موقع، آزارم می داد. اما حالا که به تمام اتفاقات این یک سال که با مادر نشدنم در پیوند بوده، نگاه می کنم، می بینم که هنوز دارم ادامه می دهم. هنوز شاید نه با همان قدرت که با همان طلب رو به جلو حرکت می کنم. با این تفاوت که دیگر فکر کردن به اینکه ممکن است این بار هم نشود، چندان آزارم نمی دهد. نه اینکه فکر کنید بی خیال شده ام، نه. تسلیم شده ام. یک جور تسلیم که در آن آرامش و رها کردن آرزو نیست، تسلیمی که درش ناامیدی هم دارد، تسلیمی که می داند، آنقدر اتفاقهای پیچیده و خارج از کنترل بر سر راه است، که تلاش فردی و توسل به خدا و ائمه هم نمی تواند، به وقوع پیوستنش را تضمین کند.

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

تا بحال به این فکر کرده ای، که غم بچه دار نشدن چه فرقی دارد با غمهای دیگر؟

من بارها به آن فکر کرده ام و بارها این سوال را از خودم پرسیده ام.

اول خواستم آن را کاملا متفاوت از غمهای دیگر تصور کنم. مقایسه اش کردم با غم از دست دادن عزیزی. بعد با غم نرسیدن به آرزویی مثل مهاجرت یا قبول شدن در رشته ی مورد علاقه. بعد آن را با غمهای دیگر یک به یک کنار هم گذاشتم.

اما در بسیاری موارد شبیه به هم بودند. همه شان نوعی حسرت و رنج را تجربه می کردند. به جز مرگ عزیز که ناامیدی مطلق و دردناکتر از هر غمی است، غم نداشتن فرزند هنوز امید درخودش دارد. و گاهی امیدی فراوان، هر ماهه، هر روزه، و ناامیدی های پی در پی آن.

در نهایت، به این نتیجه رسیدم که تنها تفاوت غم نداشتن فرزند با غم های دیگر، این است که فرزند از بطن خود انسان است، پس در کنار این آرزو خودخواهی و عشق توامان نشسته است. حسی که باعث می شود، بیشتر رنج بکشیم. حسی که باعث می شود میلمان به تکثیر خود سرکوب شود.

و این میل به تکثیر، میل به ساختن موجودی از آن خود، میل به گسترش خانواده، و میل به مراقبت از جسم و روحی شبیه خود است که نبودنش را سخت و گاه آزاردهنده می کند.

نگارش در تاريخ سه شنبه دوم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

دیروز مقارن شد با روز اول پریودم. با دکتر رزاقی وقت داشتم. بعد از سونو استرادیول تجویز کرد و گفت تا روز ششم سیکلم روزی دو عدد صبح و شب مصرف کنم، و روز هفت به بعد روزی سه عدد، تا روز سیزده که دوباره ویزیت بشوم.

چهار عدد شیاف آبی رنگ سیلدنافیل هم برایم نوشت که از روز نهم باید به صورت واژینال بگذارم. گفت بر تسریع خون رسانی رحم تاثیر خوبی می تواند بگذارد. (اینها را خیلی با جزییات می نویسم که هم یادم نرود و هم اگر کسی از خوانندگان نیاز داشت، بداند.)

خلاصه، احتمالا اگر روز سیزده (از این عدد سیزده هنوز هم یک جور حالت خرافاتی منحوس بهم دست می دهد!) ضخامت آندومتر خوب باشد احتمالا پروژسترون و آنوکساپارین را تجویز خواهد کرد تا چند روز بعد نی نی ها به رحم مادرشان منتقل بشنوند به حق پنج تن!

خب، می بینم که من هم که یک پا متخصص ناباروری شدم و رفت!

امضا: زنی که باز هم امیدوار است

پس نوشته: فکر کنم اگر کسی بیاید روحیات و حال و احوال من را بر مبنای روزهای مختلف سیکل ماهانه ام بسنجد، به یک عدد معنی دار می رسد که نشان می دهد بخش زیادی از بی اعصابی و غم و غصه ام بخاطر عدم تعادل هورمونی است و لاغیر.

اسلایدر