دیروز ساعت ۸ به بیمارستان بهمن رسیدیم.
بعد از پرداخت حدود سه میلیون برای هزینه انتقال و هچینگ جنین و تزریق سرم ivig، منتظر ماندیم تا انتقالم را تایید کنند. همانطور که منتظر بودم ابتدا شوقم به نگرانی و سپس به ناامیدی تبدیل میشد. یکی یکی صدا می زدند همه را اما نوبت من نمی رسید. در راهرو راه می رفتم و خود را آماده می کردم که اگر جنینها از فریز خارج نشدند، آرامش و پذیرش داشته باشم. همسرم لبتاپ را آورده بود و خونسرد داشت به کارهایش می رسید. روبرویمان چند سیه پوش نشسته بودند و منتظر گواهی فوت پدرشان بودند. به این فکر می کردم که چقدر مرگ و زندگی در هم طنیده اند. آن طرف، زوجهایی منتظر جان گرفتن جنینی در رحمشان، این طرف پسرانی که حساب و کتاب مراسم و اعلامیه و غیره را می کردند.
در همان گیرو دار فکر و خیالات، پرستار صدایم کرد و گفت به داخل بخش بروم. در دلم خداراشکر کردم و به همراه سرم و آمپول جی سی اس اف وارد بخش آی وی اف شدم و پس از پوشیدن لباس مخصوص وارد محوطه شدم.
همان پرستار مهربانی که در زمان پانکچر اولم دیده بودمش کمکم کرد تا روی تخت بخوابم و آمپول پروژسترون و جی سی اس اف و بعد هم سرم آی وی آی جی را برایم تزریق کردند.
در دو تخت کنارم دو خانم دیگر دراز کشیده بودند. یکی مثل من در حال تزریق سرم بود. ده هفته داشت و از بیماران دکتر آل یاسین بود. پرستار مهربان همینطور که پروژسترون را برایم تزریق می کرد، می گفت که امیدوارم با این انتقال مادر بشوی و همه ی این دردها را فراموش کنی. زنی که در تخت کنار بود گفت: وقتی زایمان کنیم فراموش می کنیم. انقدر هر مرحله ی آی وی اف استرس داره که تا وقتی زایمان نکنیم خیالمون راحت نمیشه.
زن تخت بعدی آمده بود تا در ۱۲ هفتگی سرکلاژ کند. دوقلو باردار بود و از آی وی افیهای دکتر عارفی.
کمی با هم صحبت کردیم. بعد آن دو برایم حساب کردند که فرزندم در کدام ماه به دنیا می آید. زن سرکلاژی می گفت: بچه ت خردادی میشه. آن یکی می گفت: نه، شایدم اردیبهشتی بشه. چون حاملگی رو از روز اول پریودیت حساب می کنند.
با این حرفها دلم غنج می زد و ذوق می کردم.
چون دیر وارد بخش شده بودم، پس از اینکه نیمی از سرم تزریق شد، مرا به اتاق انتقال بردند. دراز کشیدم و پاهایم را در جای مخصوص گذاشتند، رویش پارچه کشیدند و منتظر ماندم. دکتر رزاقی انگار فقط آن روز یک انتقال داشت.
این دفعه برخلاف دفعه پیش، گذاشتن اسپکولوم دردناک بود برایم. یک جسم تیز بلند و نازک را هم حس می کردم که دکتر سعی می کرد وارد رحمم کند، اما نمی شد. از آنور پرستار با دستگاه سونو روی رحمم را حسابی فشار می داد. فکر می کنم چون مثانه ام زیاد پر نبود.
دکتر مدام می گفت خودت را شل کن. من اما شل بودم با وجود دردی که داشتم سعی می کردم مرتب نفس عمیق بکشم. راه رحم هنوز باز نشده بود. اما قبل از اینکه به درخواست دکتر رزاقی هیستروسکوپ بیاورند، خدارا شکر راه باز شد و جنین شناس را صدا کردند که جنینهایم را بیاورد.
صدای مردی میانسال را می شنیدم که با لحنی مثبت می گفت: چهارتا جنین خوب داره. اشکال نداره دوقلو بشه؟
گفتم: نه، اصلا سه قلو بشه! دکتر گفت: بسم الله الرحمن الرحیم، و یکی دو دقیقه بعد جنینها در رحمم جا خوش کرده بودند. پرستار گفت: مبارکت باشه عزیزم. ساعت ۱۰ و ۲۵ دقیقه انتقالت انجام شد.
امروز روز دوم انتقالم است. می گویند سه چهار روز اول انتقال برای لانه گزینی تعیین کننده است. امیدوارم از این جنینها حداقل یکی دوتایشان بچسبند به رحمم.
این بار برخلاف دفعه قبل آنقدر ارتباط عمیق عاطفی با جنین هایم ندارم. شاید چون یکبار قبلا این ارتباط را داشتم و وقتی نشد، خیلی ضربه خوردم.
این بار تنها و تنها توکلم به خداست و طبیعت و کائناتش. از او خواسته ام که کمکم کند و بهترینها را برای من و این جنین ها رقم بزند.
برچسبها: انتقال جنین
