پیش از آمدن تو به جهان
نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ توسط بی نام

پست آخر این وبلاگ را باید از نو می نوشتم.

می نوشتم بخاطر امید، به حرمت زندگی. به حرمت روزهای روشنی که از راه می آیند و ما آنها را زود فراموش می کنیم و دل به سختی ها می دهیم. می نوشتم به برکت همان روزی که نطفه بسته شد و فرزندم در وجود من جان گرفت.

به یاد تمام آن روزها و شبهایی می نویسم که درد انتظار و رنج شکست را تا مغز استخوانم مزمزه کردم و به عشق همان هایی که آمدند و خواندند و ماندند و پیگیر قصه ی زندگی من و تو شدند،

فرزندم.

فرزند به دنیا آمده ام.

فرزندی که حالا در کنارم خوابیدی و صورتت را گهگاه به لبخندی غیرارادی و گهگاه به بغضی تغییر حالت می دهی و انگار از همین حالا می دانی، که زندگی رفت و آمدی است میان این دو. گاه شادی و گاه غم.

پست آخر این وبلاگ را از نو می نویسم و نقطه ای می گذارم پیش روی تمام آن نشدن ها و رنجهایی که کشیدم تا تو فرزند من باشی، تا این آغازی باشد برای زندگی بعد از تو، زندگی با تو و تمام چالشها و بالا و پایینها و شیرینی ها و قصه هایش.

و آن را می نویسم برای تو، برای تو دوست نادیده ای که با غم من ناامید شدی و شاید به دنبال انگیزه ای بودی تا درد مشترکت را آرام کنی و دست روی زانوان زخمی ات بگذاری و بلند شوی.

بلند شو.

تو هم روزی مادر می شوی. باور کن.

تو هم مادر می شوی.

امضا: زنی که به آرزویش رسید.

پایان


برچسب‌ها: زایمان, باروری, فرزند

اسلایدر