پست آخر این وبلاگ را باید از نو می نوشتم.
می نوشتم بخاطر امید، به حرمت زندگی. به حرمت روزهای روشنی که از راه می آیند و ما آنها را زود فراموش می کنیم و دل به سختی ها می دهیم. می نوشتم به برکت همان روزی که نطفه بسته شد و فرزندم در وجود من جان گرفت.
به یاد تمام آن روزها و شبهایی می نویسم که درد انتظار و رنج شکست را تا مغز استخوانم مزمزه کردم و به عشق همان هایی که آمدند و خواندند و ماندند و پیگیر قصه ی زندگی من و تو شدند،
فرزندم.
فرزند به دنیا آمده ام.
فرزندی که حالا در کنارم خوابیدی و صورتت را گهگاه به لبخندی غیرارادی و گهگاه به بغضی تغییر حالت می دهی و انگار از همین حالا می دانی، که زندگی رفت و آمدی است میان این دو. گاه شادی و گاه غم.
پست آخر این وبلاگ را از نو می نویسم و نقطه ای می گذارم پیش روی تمام آن نشدن ها و رنجهایی که کشیدم تا تو فرزند من باشی، تا این آغازی باشد برای زندگی بعد از تو، زندگی با تو و تمام چالشها و بالا و پایینها و شیرینی ها و قصه هایش.
و آن را می نویسم برای تو، برای تو دوست نادیده ای که با غم من ناامید شدی و شاید به دنبال انگیزه ای بودی تا درد مشترکت را آرام کنی و دست روی زانوان زخمی ات بگذاری و بلند شوی.
بلند شو.
تو هم روزی مادر می شوی. باور کن.
تو هم مادر می شوی.
امضا: زنی که به آرزویش رسید.
پایان
برچسبها: زایمان, باروری, فرزند
