به دکتر مصطفایی گفتم: اومدم جنین باقیمونده م رو انتقال بدم و پرونده م رو ببندم.
با همان لحن خودمانی اش که هیچ حالتی از بدجنسی درش نیست، گفت: آهان می خوای بری یه جای دیگه...
وقتی برخورد راحتش را با این قضیه دیدم، من هم راحتتر گفتم: قصد دارم اگر اینبار نشد اهدایی بگیرم...
نیم نگاهی کرد و کمی ابرویش را بالا انداخت و گفت: اهدایی..
با خنده ای عصبی جواب دادم: بله، حتی دونرم رزرو کردم.
می شد از چهره اش فهمید که چندان به اینکار رضایت ندارد.
انگار شخص نزدیکی باشد و بخواهم راضی اش کنم ادامه دادم: دیگر از نظر روحی نمی کشم خانم دکتر.
دکتر باز هم چیزی نگفت اما با توجه به تجربه قبلی ام، می دانستم چندان موافق تخمک اهدایی نیست.
بله چرا موافق باشد؟ بر روی کاغذ من هربار جنینهای باکیفیت و با گرید خوب داشتم حتی اگر تعدادشان کم بوده. یکبار بارداری داشته ام که به تشکیل قلب هم رسیده یعنی اسپرم همسرم هم چندان بد نبوده. ذخیره تخمدانم هم که نسبت به سنم بد نیست حتی اگر هر بار جنینهایم به درد یک انتقال بخورد. پس مشکل چیست؟ احتمالا از نوعی بیماری رنج می بریم که نامش بدشانسی است!
به این فکر کردم: کلا رویه مرکز رویان این است. آنقدر می روی تخمک می کشی که دیگر تخمک یا مهمتر از آن جانی و روحیه ای برای پانکچر نداری.
بعد از بیرون آمدن از اتاق ویزیت، در دلم وسواسی ایجاد شد که کاش از دکتر می پرسیدم چرا موافق نیست یا حداقل نظرش را می دانستم. اما متوجه شدم آنقدر قضیه گرفتن تخمک اهدایی برایم جا افتاده که دیگر این حرفها و برخوردها چندان از نظر ذهنی بازی ام نمی دهند. بعد از چند دقیقه خودم را بازیافتم و یاد حرف دکتر رزاقی افتادم. وقتی بعد از انتقال منفی دومم پیشنهاد تخمک اهدایی داد و نپذیرفتم. فهمیدم این دیدگاه میان دکترهای مختلف نسبت به گرفتن تخمک اهدایی متفاوت است و نهایتا من ِ مراجعهکننده هستم که تصمیم می گیرم نه دکتر.
انگار که بعدش زمین و زمان هم ثابت کند که فکرم تصور درستی است، چند دقیقه بعد زنی را دیدم که یازده بار در همین رویان تخمک کشی کرده بود و هشت بار انتقال ناموفق داشت که دو تای آنها به تشکیل قلب نرسیده بود. اما حالا بعد از اینهمه آی وی اف ناموفق،طبیعی باردار شده بود و نگران آمده بود رویان که نکند باز هم افت بتا کند. به او گفته بودند دل نبندد و ناامیدش کرده بودند.
اما به نظر من بارداری ناگهانی او بیشتر انگار تمسخری بود به کل دنیای پزشکی.
آنقدر برایش خوشحال شدم و دلم نسبت به این بارداری روشن بود که می خواستم همان موقع بلند شوم و دستانش را در دست بگیرم و بلند بلند بگویم:
آهای همه ی متخصصان زنان و ناباروری، ببینید که حالا آن نطفه ی کوچک در درون رحم این زن بدون دخالت شما سروران درحال رشد کردن است. و به کوری چشم همه ی شما عزیزان، قرار است رشد کند و قلبش بتپد و به سلامتی در بغل مادرش جا خوش کند!
گرچه حس و حال این مونولوگ طنز در حد دادن انرژی مثبت به او که نسخه به دست درحال برگشتن بود، باقیماند.
و من بیشتر از قبل از اینکه قرار نیست بازهم تخمک کشی داشته باشم حس رضایتی در دلم ایجاد شد.
