یک جور حسرت در لایه های زیرین وجودم است که دلش می خواهد شبیه زنهایی باشد که بچه دار شدن یا نشدن برایشان الویت زندگی نیست.
که حال خوب و بدشان در گرو مادر شدن یا نشدن نیست. که می دانند چه می خواهند و به هر قیمتی حاضر نیستند مادر بشوند.
که الویتهای کاری و حرفه ای و شخصی دیگری هم دارند و ناباروری برایشان مانع و سدی در راه رسیدن به این الویتها نیست...
این روزها خیلی تلاش می کنم شبیه به این زنان فکر کنم. شبیه به آنها عمل کنم.
سخت است. شاید به میزان بیشتری علاقه به خود، اهداف بزرگ و کوچک، مراقبت از روح و روان و تمرین نیاز دارد.
دلم می خواهد بپذیرم که مادر شدن آخرش نیست. و در واقعیت هم این قرار نیست آخر خوشبختی و به دست آوردن باشد و چه بسا فقط نرسیدن به آن است که آنقدر برای رسیدن به آن حریصم می کند. اما در عمل، فکر کردن به مادر نشدن باعث ترس و اضطرابم می شود.
گاه برای خودم برنامه دیگری می چینم. به این فکر می کنم اگر تمام راهها جواب نداد، خانه و حتی شهرمان را عوض کنیم و منزلی حیاط دار بگیریم و سگی بزرگ، از همانها که آرزویش را دارم...
اما فکر کردن به آن در حد خیالی مبهم باقی می ماند.
زیرا در اعماق وجودم زنی ست که موفقیت خود را در گرو مادرشدن می داند...
