پیش از آمدن تو به جهان
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

در مطب دکتر رزاقی دیدمش. می گفت هشت بار سقط داشته و یکبار هم نوزاد مرده به دنیا آورده. آن یکی را در حیاط مطب ملاقات کردم. می گفت چهاربار سقط کرده و نگران و مضطرب بود که نکند دکتر از ایران برود. با هم گپ زدیم و رفتم.

اوایل وقتی در مطب با زنانی شبیه به خودم مواجه می شدم، دوست داشتم تلفنشان را بگیرم. شاید بخاطر اینکه بعدا از آنها پیگیر بشوم، که بارداریشان موفقیت آمیز بوده، یا دلداریشان بدهم که بالاخره نوبت ما هم می رسد. اما حالا مدتهاست که دلم نمی خواهد تلفنی بگیرم. یعنی وسوسه ی گرفتن آن می آید در ذهنم، ولی دستم به تلفن گرفتن نمی رود. شاید دیگر آنقدر امیدوار نیستم که شنیدن منفی شدن کسی را بتوانم تحمل کنم، یا آنقدر از مشکلات مختلف درباره بارداری زنان شنیده ام، که مشکل آنها برایم عادی و پذیرفتنی شده است. مثل مشکل خودم.

در عوض، دلم می خواهد بگذرد این روزها، و ماهها بعد، زمانی که با شکمی گرد و برگه های آزمایش به دست پا در مطب دکتر می گذارم، اتفاقی ببینمشان. بیینمشان که دیگر سقط نکرده اند، که باردار شده اند، که بالاخره فرزندی از خود در بطنشان دارند.

ببینمشان، و بعد انگار نه انگار که ماهها یا حتی سالها در حسرت این آرزو بوده اند، انگار نه انگار که روزها و شبها از درد مادر نشدن به خود پیچیده اند، با دل خوش از اسم بچه و سیسمونی و جواب خوب آزمایش غربالگری صحبت کنیم و برای لحظاتی چند در مطب، با هم به روزهای روشن پیش رو لبخند بزنیم.

اسلایدر