پیش از آمدن تو به جهان
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ توسط بی نام

امروز برای مدتی کوتاه، کودک درونم از دیدن فیلمی از یک نوزاد به دنیا آمده گریه اش گرفت و گفت: خدایا من دیگه طاقت منفی شدن ندارم... کمکم کن خدا، این بار آخر باشه که این مسیر سخت رو می گذرونم. مگه چی ازت کم میشه؟...

اما بعد، بالغ درونم بلند شد و دست کودک درونش را گرفت و صورتش را شست و گفت:  غصه نخور، حتی اگه انتقالمون منفی بشه، اینبار رو هم با هم پشت سر می گذاریم. به این فکر کن که تازه روز هشتم انتقاله و ممکنه همین الان یکی دو تا نی نی قشنگ تو دلمون در حال رشد باشن.

بعد دوباره رفتم سراغ موبایلم و فیلمی از نوزاد تازه متولد شده ی دیگری را دیدم. اینبار نه با بغض و گریه، که همراه ذوق و امیدواری نگاهش می کردم.

اسلایدر